تبليغاتX
آه باران

آه باران

کوچ

 

به زودی آدرس جدید وبلاگم به همراه مطالب جدید و شروع فصلی نو در زندگی ام را خدمت شما دوستان اعلام میدارم...

ممنون...در برابر لطف همه کسانی که تا این لحظه با وجود نبودنها مرا تنها نگذاشتند جز

سپاس چیزی به ذهنم نمیرسد...

ارادتمند

پونه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 12:20  توسط پونه شاه بیگیان  | 

پرونده سال 1389

 

سال ۸۹ هم گذشت...

با هم خندیدیم و در نقطه عطف احساساتمان گریستیم...

شور گرفتیم و در نهان به شرور درونیمان لبخند زدیم...

عاشق شدیم و به عشق زیبایمان لبخند زدیم...

بودنی هایمان را جشن گرفتیم و بر نبودنهایمان تلخ

نگریستیم...

ماندیم تا عشق را به دیگران بیاموزیم...زندگی را...

و سادگی خوب بودن را...

و میدانیم که باز هم خواهیم نوشت...اینبار پر بار تر

و شاید پر رنگ تر...

و اینکه خواهیم ماند را نمیدانم چون تنها چیزیست که از

اختیار خارج است...

باشد که در سال جدید بازهم بودن هایمان را جشن بگیریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 8:56  توسط پونه شاه بیگیان  | 

تبریک

 

تبریک میگم سال نو رو به همه.

یه مدتیه نیستم و از این به بعد هم کمرنگ خواهم بود

شاد باشید و سبز!

ارادتمند

پونه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 8:48  توسط پونه شاه بیگیان  | 

انقلاب سیاه مصر یا سبز ایران؟

 

دیروز در صفحه فیس بوک دوستی اینگونه نوشت:

مردم مصر برای رسیدن به خواسته هایشان شب را در خیابان ماندند!!!

و عکسی که بیانگر این حضور گسترده بود...

اخبار متناقضی هم در خصوص فرار مبارک از مصر اعلام شد...هلند مقصد فرار...

و همچنین اعدام زهرا بهرامی که از دستگیرشدگان روز عاشورای ۱۳۸۸بود و به

نام قاچاقچی مواد مخدر دیروز اعدام شد و من به این فکر میکردم که دیگر کسی به

جسمت بی آنکه بخواهی دست درازی نخواهد کرد...

و اینگونه است که مردم مصر انقلاب میکنند و ما نور را منفجر میکنیم!

و سرود ملی مردم ما به سوسن خانم تغییر میابد و تمام گفتار و فکر ما تبدیل به

سریالهای رنگی کانالی به نام فارسی ۱ میشود و این ماییم که حسرت به دل برای

ماندن نسل آینده آه میکشیم و آه...

اینجا ایران است...روزی سرزمین دلیران بود...مهدآزادی...گفتم آزادی...

در کشور من تنها از این کلمه نامی بر یک میدان شهر مانده است و بس...

حتی نمیدانیم دیگر این کلمه را چگونه باید نوشت!

و به قول شاعر شعرهای زیبای وطن یادگار مانده در ذهن های من استاد

شفیعی کد کنی:

آنچنان اینجا به نان و آب بر ما تنگسالی گشت

      که کسی به فکر آوازی نباشد

                                  اگر آوازی نباشد

                                                 شوق پروازی نخواهد بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 8:45  توسط پونه شاه بیگیان  | 

جان شیفته...

 

آنگاه که ملتی آهنگ زیستن کند

                               سرنوشت به ناگزیر در برابرش سر خم می کند

آنگاه بر شب است که به روز نینجامد

                               و بر زنجیرهاست که پاره شوند

آنکس که شوق در آغوش کشیدن زندگی را ندارد

                               چون دود به آسمان میرود و گم میشود

وای بر کسی که شور زندگی او را

                               از چنبره هماره پیروز نیستی نرهاند

آنگاه که به آهنگ رویای خویشتن نکردم

                               بر گرده سمند خیال جستم و از خطر حذر نکردم

در این راه از عریانی دستها

                               و فروزانی آتشها نهراسیدم

آنکس که دلیری راه سپردن تا چکاد کوهها را ندارد

                               تا ابد اسیر دام چاله تقدیر میماند

                                                                                "  ابوالقاسم الشابی"  

 

پ.ن: این شعر سرود ملی کشور تونس بعد از انقلاب اخیر بوده است."

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 12:29  توسط پونه شاه بیگیان  | 

فراموشی زودرس!

 

احساس میکنم که من هم دچار آلزایمر شدم...نمیدونم شاید هم علائم زوردس پیریه...

از خودم ناامید شدم دیروز...خیلی مسخره است!

هم بلوتوس کامپیوترم رو گم کردم و خودم حواسم نبوده که از داخل کیفم افتاده هم این که

یه کتاب رو که همین تازگیا خونده بودم رو فراموش کردم که خوندم و به همکارم گفتم که

دنبال این کتاب میگردم...

وای خیلی وحشتناکه که آدم فراموشی بگیره...میترسم دچار افسردگی بشم...

ولی تصمیم گرفتم که روی همه چیز دقت کنم تا یهو یادم نره که لباس بپوشم و با لباس تو

خونه برم سر کار یا مثلا یادم بره برم دنبال سپهر یا کارهای دیگه رو انجام بدم...

...چاره ای نیست باید همه چیز رو پذیرفت... ولی من نمیخوام کارها رو فراموش کنم...

فکر کنم برخلاف اون ایمیلی که واسم فرستاده بودند که مغز خانم ها دست نخورده است

مال من بیش از اندازه ازش کار کشیده شده...

یه خبر دیگه اینکه امسال توی جشنواره فیلم فجر آثار کارگردانهای خوب کشور به وفور

دیده میشه...۱۶ تا ۲۶ بهمن... و من منتظر یه سری خبرهای خوب دیگه هم هستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 8:40  توسط پونه شاه بیگیان  | 

هفته جدید!

 

خوب یه هفته جدید شروع شد با کلی داستان که ما ازش خبر نداریم...

تنها امیدمون اینه که اون قسمتهایی که از دستمون برمیاد رو زیبا بنویسیم که وقتی برمیگردیم و

داستان هفته و ماه و سال رو بررسی میکنیم حداقل یه خاطره خوش همراه یه لبخند داشته باشیم.

خوب من روز ۵شنبه که رفته بودم خیابون انقلاب برای تحویل کتابهای ۴و۵ به ناشر یه مقدار

بین دوستام که در ویترین نشسته بودند چرخی زدم و گشتم و با دوستان جدیدی آشنا شدم.

این هفته سعی میکنم یه مقدار کارهای جدید انجام بدم. برنامه ای که واسه خودم تدارک دیدم اینه که

یه مقدار بیشتر به علم کامپیوتر رو نشون بدم و وقتی کسی در این زمینه حرف میزنه مثل ملنگ های

 مست تسخیر شده بهش نگاه نکنم...

یه سری برنامه های جدید دیگه هم باید وارد زندگیم بشه از جمله زبانهایی که میخوام بیشتر یاد بگیرم

و کلاس مینیاتوری که به دلیل مشغله زیاد فعلا علیرغم میل باطنی تعطیل شده ولی دلیلی برای کار

نکردن و تمرین نکردن نمیشه... یه سری کارهای سپهر که باید جلو بره و ...و...و...

میبینید؟ هر روز یه داستان تازه است. آخر سال که کتابمون رو ورق میزنیم میبینیم که چقدر

مفید بودیم و چه یادگارهایی از خودمون به جا گذاشتیم...

و الان آخره سال...

نرم نرمک میرسد اینک بهار

                                     خوش به حال روزگار...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 8:51  توسط پونه شاه بیگیان  | 

تلنگری دوستانه!

 

هم اتاقی من در محل کارم یک آقای وکیل هستند که در کارشون هم به نوبه خود بسیار وارد.

با اینکه ۲ هفته است که من با ایشون آشنا شدم ولی میشه گفت درس های خوبی گرفتم.

در بسیاری موارد با هم بحث میکنیم و خوب طبیعیه که اختلاف نظر هم داریم و لی محترمانه

حرف  و نظر و عقیده خودمون رو میگیم.

تا دیروز که در مورد مسئله ای صحبت میکردیم و ایشون گفتند که یه مدتیه پراکنده خوانی

رو کنار گذاشتند و حسابی در زمینه کار خودشون دارن مطالعه میکنن و میخوان در حرفه ی

خودشون حرفی برای گفتن داشته باشند...

وجمله ای که باعث شد دیشب رو کلا به سکوت بگذرونم این بود که ما ایرونیا معمولا از همه چیز

 اطلاع داریم ولی چون پراکنده هستند در حقیقت چیزی نمیدونیم و خیلی سطحی از همه چیز اطلاع

داریم و واسه همینه که در دنیا نسبت به خیلی از کشورها عقب مونده ایم...

و این عینه واقعیته...تا زمانی که در خصوص مسائل به قول قدیمی ها دود شمع نخوریم هیچ

انتظاری نباید داشته باشیم.

نمیدونم...ولی این یک تلنگر دوستانه بود که باعث شد دم فرو بندم و دیگر مدعی دانایی نباشم.

و میگم از کجا میخوام شروع کنم. اول از همه باید این ظرف ذهنی کاملا تخلیه بشه تا بتونم

 مطالب عمیق و جدیدی داخلش بریزم.

البته امیدوارم دفتر عمرم اینقدر برگهای باقیمانده و سفید داشته باشه برای پر کردن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 8:53  توسط پونه شاه بیگیان  | 

رقص در باد...

 

یه مدتیه حس و حال یک پر رو دارم...

سبک و شاد از پروازی ناخواسته... حس میکنم زندگی مثل یک باد موذیانه

شروع به وزیدن کرده و من بدون اینکه خودم بخوام دارم رقص وار پرواز

میکنم... به جاییکه حتی نمیدونم کجاست!

فقط یک حس سبکبالی از عدم اعتراض وقایعی که داره به صورت حادثه در

دفتر زندگی من رقم میخوره و من بدون اینکه دخالتی داشته باشم و اختیاری

دارم میپذیرم...

تازگیا دارم به خودم یاد میدم که همه چیز رو در حد ایده آل نخوام...یعنی انتظار

ایده آل بودن رو از هر کس و هر چیز نداشته باشم.

یه جورایی سخته... ولی شدنی.

یه خرده سقف از روی سینه ام این شبها فاصله گرفته و این خوشحالم میکنه.

بازم خوشحالم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:54  توسط پونه شاه بیگیان  | 

آیینه های ناگهان!

اولین قلم


حرف حرف درد را


در دلم نوشته است.


دست سرنوشت، خون درد را


با گِلم سرشته است.


پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟


پس چگونه من


رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن، جدا کنم؟

دفتر مرا


دستِ درد می زند ورق


شعر تازه‌ی مرا درد گفته است.


درد هم شنفته است.

پس در این میانه من


از چه حرف می زنم؟


درد، حرف من نیست.


درد، نام دیگر من است.


من چگونه خویش را صدا کنم؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 12:38  توسط پونه شاه بیگیان  |